باغبان!
باغچه ی سوخته ات را بنگر
همه گلهای تبسم
همه برگان سرور
همه مهتاب دل افروز
بسوخت.
باغبان!
باغچه مُرد،
تو در این ویرانه
تو در این سوخته کاشانه ی گل
چشم امید به راه چه نسیمی
چه بهاری
چه شکوفایی پر نقش و نگاری
داری؟
چه صبایی باید
که پر سوخته ی بلبلکان
زین سراسر همه آتشکده ی خانه ی گل
پر پرواز دهد!؟
باغبان!
باغچه انباشته از خاک جوان مرگ گل است
آه ... بشتاب به این سوی و ببین
که در این بزم حریق
ارغوان است به آوای سماع
میرقصد،
آه ... بنگر همه گلهای گل آتش را
معبد سوخته ی شاپرکان
قامت شعله ور سرو روان
یا پرند همه خاکستری جلوه ی گلهای بهار
باغبان!
باغچه ی سوخته ات را بنگر
مسکن بوته ی بن سوخته ی یاسمن ات
باغبان ...
ف. فرهودی
از کتاب " راز و نیاز - ١٣٨٠ "
* کمی تغیرش دادم، اگرچه اون روزها هم اسمش "مرثیه" بود... گیرم نه با اینهمه حزن و اندوه و آه!
روزگار میگذرد
و بر منی که منتظرم
سبزی سر زده از دیوار خانه ی پیر هم حتی،
خبر شکفتن میدهد.
این روزها،
این روزهای بی رحم تار
تازیانه بر تنم میزنند،
میزنند ...میزنند ...میزنند ...
تا آخرین نت از سرود خرد شدن
تا واپسین انعکاس طنین شکستن،
بر چاردیوار سیاه شب
تا آخرین برگ این رویای پر پر
تا مرز تلخ رهایی،نیستی،سکوت.
کجاست یاور شبهای بی کسی ام
کجاست تا به انتظار آمدن صبح مسلح ام کند؟
*
نمیبینی؟!؟
چه ها کشیدم؟
تنها و سرگران
به هر سو، به هر کرانی
که نگاه خسته ام
تنهایی هایم را گستراند
در چنبر جانگزا ترین باتلاقها
پی شاخه ای آویزان
که بگیرد این تن خسته
و نفسی تازه کند.
های! ببین!
این اسب، دویده است تا صبح
تا باتلاقی دیگر
منتظرم
...
" محمد علی وزیری "
* این شعر از سروده های دوست بسیار عزیز من آقای "محمد علی وزیری" هستش. فضای شعریش رو خیلی دوست دارم چون اغلب تلخ و بکره شاید در آینده سروده های دیگر ایشون رو هم اینجا گذاشتم.
آنسوی آسمان ایستاده ای
آنجا که خورشید ته میکشد
و طلای طره های تو میماند و عطر صابون
و من که سرانگشتانم هنوز
از آتشبازی اینهمه ستاره میسوزد
همچون کودکی ام
زیر طلای طره هات پنهان میشوم
و گیسوانم تا دل خاک ریشه میدواند
میبینی!؟
هنوز هم در سرانگشتانم جرقه میزند
شباهتم به مریم،
که خاج بر پشت و خار بر فرق
در دردهای موجز بهشتی ام خلاصه میشوم.
*
آنسوی آسمان ایستاده بودی
آنگاه که از خواب پریدم و دریافتم که صبح
دیگر هرگز از راه نخواهد رسید
و سپس
ریشه های من، در خاک پنجه کشیدند و
عطر صابون در پیچ و تاب پیچک طره های تو
تا ابد گم شد.
ف.فرهودی
"شکیب"
حرفی نداری برای گفتن؟
به جلجتا شتافتهای مسیح
همهی صبرت بر دوش
حرمت انسان را زیاده از حد به قدر نشستی
که به بی قدریت مقدر گشت.
ستوران آسیمهروی کدام خشم بر پیکرت٬
موحشانه شوریدهاند؟
ـ خیلی شتابناک ـ
در عمق دلنشین رگانت
نشئهی هزاران سالهی کدام شراب یأس را
به مستی نشستهای٬
که بر تارک دامون خاک
پیجوی آوای سرخوشی گوسفندکان بیمأمنات
نمیگردی؟
ـ تهنشین پرشکیب کدام دُرد بیشراب شدی؟
نایافتهایم ره
هنوز هم٬
گوسفندکانت مسیح !
به جلجتا میشتابی
چالاک و پیشرو!
گویی که تخت خسروانیت
چشم به راهست.
بر پشتههای تمسخر خاری که بر سرت مینهند٬
یا
چلیپایی که نقشش را بر سینهات به یادگار خواهند کشید!
افسوس
فربیست!
چنان چون غمازی
چشمام دو دو زنِ یهودا٬
در واپسین شام خرسندیت
در . . .
واپسین شام التجا بر گوسفندکانت.
اینجا دیده ها منتظرانند
واپسین صعودت را بر قله افتخار درد.
اینجا یهودایان منتظرانند . . .
ـ سنگین و پر طنین گام مینهد
همهی صبرش بر دوش
بر جلجتا مسیح ـ
شتابی . . .
آنسوی ملکوت آغوش گشودهاست٬
خداوندت.
*ـ خداوند ناپدرت! ـ
به آسمان بشتاب
آغوش گشودهاست
از برای پیکرت.
ـ از همدریده و ویران. ـ
به آسمان میشتابد مسیح
از فراز جلجتا
همهی ترسش بر دوش٬
به دیدار خداوندش.
ـ خداوند ناپدرش! ـ
"ف.فرهودی"
میلادت مبارک ای واحد آماری
ای قربانی کاهش نوزاد مرگی
!!!
به کوچه که زد، مدتی میشد گرگها میشها را خورده بودند. به خیابان رسید، پا تند کرد و همزمان چادر نماز فلفلی را بادی داد و روی سر جابه جاش کرد. مرد بقال اما قامتش را از بر بود، در چارچوب در ایستاد و آرام صدایش زد. زن، سوار تاکسی که شد بقال سری جنباند و برگشت پشت پیشخوان و قاب بزرگ آویخته به دیوار را جابه جا کرد " نسیه ممنوع! حتی به شما " نگاهش که به تسبیح لای انگشتانش افتاد رو ترش کرد و زیر لب گفت" الله اکبر!".
*
زن هزار تومانی مچاله را به راننده داد و پیاده شد... راننده تا لب باز کرد، زن که حالا چادر نماز فلفلی اش درون کیسه ی سیاه توی کیفش چروک میشد، پیش دستی کرد و گفت: ببین عمو! این مسیر هر شبه منه، پولش همینقدر میشه... بیشتر از هزارتومن هم ندارم که بدم... خیر پیش!
دو ساعت میشد که در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بود. فکر کرد:" نه! پرنده پر نمیزنه!"
*
به خیابان که رسید بقالی خاموش بود. پشت شیشه ایستاد و دستهایش را غلاف چشمها کرد، از لابه لای کرکره سایه ای دید ...دست پیش برد و چند تقه به شیشه زد.
*
پشت در خانه، گازی به کلوچه اش زد، چادر را بر سرش مرتب کرد و کلید را در قفل چرخاند...
صدای اذان مسجد محل بلند شد، مدتها پیش گرگها خواب شده بودند... حال نوبه ی میشها بود که به خانه برگردند!
سلام
من مُردم!
دیروز... حدود ساعت هشت. جیره ی هوایم ته کشیده بود و من با دو ماه قبض عقب افتاده ی شرکت هوا، در روزهای آخر با کپسول ارثیه ی مادر بزرگم _ که اندکی هوای کهنه ی هفتاد ساله داشت_ دوام آوردم.
استدعا دارم یکی از شما بازماندگان عزیز و محترم، جنازه ام را سر به نیست کند. میترسم که شرکت هوا چشمهایم را به جای بدهی هایم بردارد و به بانک بفرستد.
پیشاپیش پیاپی سپاسگزارم
نویسنده :
فرمهر فرهودی - ساعت ٧:۱۸ ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
"برای نیما،پسری که هنوز نیامده"
شب و ستاره
خبر نداره
فردا تو قصه اش بارون میباره،
میخواد بخوابه رو بال ابرا
ولی میترسه از اون بالاها
مبادا یکهو مثل یه ماهی
بیافته تو طور
_طور ستاره_
بچینه تو شب یه دسته پولک
ماه و ستاره از ابر پاره،
وقتی که روز شد
خورشید دوباره
رو صورت ماه چارقد میذاره
ستاره ها رو بیاره زمین
تو حوض خونه
رو پوست ماهی
پولک بکاره
پر از ستاره
...
شب رهسپاره
خورشید بیداره
ستاره هاش کو؟!
ای وای خدایا
نکنه فردا تو قصه ی ما
بارون بباره؟!
"ف.فرهودی"
نهان شدم
پس درخت با برگهاش که کهربا
من بودم و خاک بود و اندکی خزان
درباغ بهار زده
تا گیسوانم به رنگ آفتاب بماند
در اندامم که درخت
نهان شدم
آن سوی تیزی تیغه
من بودم و ترس بود و اندکی سرما
در غریو بگیر و ببند و ببُر
تا تن به بطالت آلوده ی تیغ خو کند
در دستان کاهل و ترسیده و سرد
نهان شدم
*
تنم در کار تمام شدن
دستانم در کار مثله کردن تن
و گیسوان کهربایم در کار برگ به برگ فرو ریختن
نهان میمانم
از تصویر سبز دخترکی سیاه موی
که در خاطرم زیر درخت تاب میخورد
...
ف.فرهودی